![]() |
![]() |
|
| همه چی |
|
حاجي فيروز نمي رقصه
مدتیه کامپیوترم هم مثل خودم قاتی کرده شاید دیگه نتونم بنویسم(بنا به دلایلی الکی ولی مجبوری) دعا کنید که بتونم دوباره بیام برام دعا کنید |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 1:56 توسط من |
|
|
حاجي فيروز نمي رقصه
آخه دستاش تو يه دس بند سياه زندونيه حاجي فيروز نمي خنده تو دلش بغض هزار تا گريه پنهونيه سبزه قد نمي کشه آخه بالاي سرش هميشه تيغ قيچيه برام از بهار نگو فصل نو بهار تازه چي چيه؟ يه نفر هف تا سين و از توي سفره برده ماهي تنگ بلور ساعت تحويل مرده صداي پاي بهار هم صداي انفجار توپ مرواري نبود اولين لحظه سال ختم اين روزاي بي بخار تکراري نبود بهار از اين جا گذشت اما فرصت ندادن که ما تماشا بکنيم وقتشه با هم بريم |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم فروردین 1386ساعت 1:33 توسط من |
|
|
من و تواون جا نبوديم هيچ کسي اون جا نبود
وقتي حافظ تک وتنها تو خونه ش نشسته بود خسته از طعنه مردم مست مست چش به راه غزلاي سبز ناب ناسرود در خونه يهو وا شد چن تا سايه اومدن سايه ها هميشه کشتن چراغ و بلدن دهن اونو گرفتن تا ديگه داد نزنه رشته طناب و دور گردنش گره زدن آخه اون هميشه از شباي پر خطر مي گفت هميشه از آشتي خفاشا با سحر مي گفت هميشه با غزلاش آتيش ميزد به جون شب از يه رند عاشق هميشه در به در مي گفت عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت من اگر نيکم اگر بد تو برو خود را باش هر کسي آن د ر ود(درو کند)عاقبت کار که کشت من وتو اون جا نبوديم هيچ کسي اون جا نبود وقتي حافظ نفس آخرش و کشيده بود سايه ها رفتن و موند تو بستر بدون عشق مونده بود دور گردنش خط يه حلقه ي کبود قصه مون اين جا تمومه اما چشما خواب نره نگيد اين قصه دروغه اصل قصه بهتره هيشکي هيچ جا ننوشت از چه جوري مردن اون آخه گفتن حقيقت باعث دردسره شعراش و از بريم ولي از خودش بي خبريم ديگه کشف قاتلاش آرزوي محال شده مرگ حافظ واسه من علامت سوال شده که چرا راوي قصه درست اون جاي قصه لال شده
راستی منم همشهری حافظ هستم آقا مانی(وبلاگ بر باد رفته ) نمی دونم چرا هر کاری میکنم نمی تونم برات نظر بذارم نظرام تو گلوم قلمبه شد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 0:38 توسط من |
|
|
انگار مدتي که احساس مي کنم
خاکستري تر از دو سه سال گذشته ام احساس مي کنم که کمي دير است ديگر نمي توانم هر وقت خواستم در بچگي متولد شوم انگار فرصت براي حادثه ازدست رفته است از ما گذشته است که کاري کنيم .....کاري که ديگران نتوانند فرصت براي حرف زدن زياد است اما اگر گريسته باشي .....آه مردن چقدر حوصله مي خواهد بي آنکه در سراسر عمرت يک روز يک نفس بي حس مرگ زيسته باشي انگار اين سالها که مي گذرد چندان که لازم است ديوانه نيستم احساس مي کنم که پس از مرگ عاقبت يک روز ديوانه مي شوم شايد براي حادثه بايد کمي عجيب تر از اين باشم با اين همه تفاوت احساس مي کنم که کمي بي تفاوتي بد نيست حس ميکنم که انگار نامم کمي کج است و نام خانوادگي ام نيز از اين هواي سربي خسته است امضاي تازه من ديگر امضاي روزهاي دبستان نيست اي کاش آن نام را دوباره پيدا کنم اي کاش آن کوچه را دوباره ببينم آن جا که ناگهان يک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لابه لاي خاطره ها گم شد آن جا که يک کودک غريبه با چشمهاي کودکي من نشسته از دور لبخند او چقدر شبيه من است آه اي شباهت دور اي چشمهاي مغرور اين روزها که جرات ديوانگي کم است بگذار باز هم به تو برگردم بگذار دست کم گاهي تو را به خواب ببينم بگذار در خيال تو باشم بگذار.......... بگذريم اين روزها خيلي دلم براي گريه تنگ است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 3:0 توسط من |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 3:12 توسط من |
|
|
ولنتاین مبارک من که هیچ کادویی گیرم نیومد چون اصلا کسی رو نداشتم که بخواد بهم کادو بده ولی امیدوارم شما کادو گیرتون اومده باشه اینم هدیه من برای ولنتاین(دنبال چی می گردی هدیه م این عکسه)
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 3:9 توسط من |
|
|
صداي بارون مياد بارون صداي عشقه
کي گفته عاشقه ولي بارون ودوست نداشته بارون صداي گر يه ست صداي آسمونه به حال ما مي باره به حال من مي ناله بارون صداي رفتن رفتن وبر نگشتن مثل تو هم که رفتي هنوزم بر نگشتي کي ميگه فصل بارون هميشه پاييز ميشه دلت گرفته باشه بارون مياد هميشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:43 توسط من |
|
|
خيلي ها اسلامو فقط نماز وروزه و عزاداري امام حسين ميدونن و هيچ چيز ديگه رو نمي بينن چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دم ز راه ورسم سلمان ميزنيم سجده بر پست و رياست مي کنيم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 17:22 توسط من |
|
خدا .تو جوانه انجيرهخدا تو چشم پروانه است وقتي از روزنه پيله اولين نگاهش به جهان مي افته خدا بزرگتر از توصيف انبياست بام ذهن آدمي حياط خانه خداست خدا به من نزديکه همين قدري که تو از من دوري |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 1:36 توسط من |
|
|
بالاخره تونستم عکس بذارم
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 1:30 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|